ماجراهای عشق های خنده داری که بعضی از دوستهام داشتند همیشه توی ذهنمه . این داستان اول را می نویسم فقط محض خنده و اینکه بدونی چقدر بعضی از عشق ها خنده داره . میدونی ؟ به نظرم عشق خودش باید بیاد و هیچ وقت نره.....همینه که میگن مردا یه بار عاشق میشن و تا آخر عمرشون به یادشن البته همه دختر ها تو این سن همین هستن .... با اولین محبت خواب ازدواج میبینن و دنبال اسم واسه بچشون نمی دونم با این اوضاع چطوری تونسته بود ، پسری رو دنبال خودش بکشونه . دختر عاشق رفیق ما شده بود ، حسابی عاشق شده بود و این عشق داشت کم کم روی کار و درسش هم تاثیر می گذاشت ، نمره هاش تغییر کرده بود و از طرف دیگه مثل خوره افتاده بود به جون زندگی رفیق ما ! به دختر گفتم عشق باید خودش بیاد چرا اینقدر داری دست و پا میزنی ؟ خندید و گفت : عشق این روزها خودش نمیاد باید به زور بیاریش ! ..... معلوم نیست تو مدرسه رفیقاشون چی بهشون یاد میدن....... نفهمیدم....الان میفهمم...دخترا قلبشون ساخته شده واسه عشقهای پوشالی همون قدر که زود عاشق میشن ....زود هم فراموش میکنن پسر عاشق شده بود......رفت و فردا سراغ اون شربت رو ازش گرفتم . مُرده بود از خنده ! گفت : سر قرار نیومد ! انقدر تو پارک منتظر ایستادم که نگو ! ولی نیومد . هر چی به موبایلش زنگ زدم هم برنداشت.فکر کنم مدرسه نبرده بوده ادامه داد : بارها پشت تلفن بحث ازدواج رو وسط کشیده بود. اونروز از لج اینکه عشقم سر قرار نیومده بود ، وقتی تو پارک بودم یکی از همکلاسی هاش رو دیدم و ازم دعوت کرد که باهاش قدم بزنم ، من هم قبول کردم . تو راه دوستش بهم گفت: دختری که باهات دوسته دیشب وقتی داشته از عشقش حرف میزده هیچ شباهتی با تو نداشته... وای ، باران mhb......
دختر ، هم زیبا بود و هم خیلی باهوش البته توی درس های اختصاصی یه کم ضعف داشت ! ولی وقتی به عشق می رسید ، اندازه ی یه دختر بچه ی 12 ساله بیشتر حالیش نبود ! همش دنبال این بود که بحث آینده و بچه و ... رو وسط بکشه
رفیق ما داشت با عقلش عاشق می شد.عجله ای نداشت .... هی را به را نمیگفت : عسلم...گلم...جیگر...قلبم....ولی دختر توقع داشت... پسر هیچ وقت برای دیدن دختر نه عجله می کرد نه به تیپش دستی میزد و با همون مو های شانه نخورده و تریپ مفیدیش سر قرار میرفت . یه روز رفیقم از تو کیفش یه شیشه شربت سن ایچ درآورد و گذاشت جلوش و همونطور که قرآن می خوند ، به آب هم فوت می کرد . نگاهش کردم . شده بود مثل این رمالها و آدمهای خرافه پرستی که هی دور وبرشون رو از شیش جهت فوت می کنند ! گفتم داری چکار می کنی ؟ گفت : جایی خوندم اگه این سوره رو به شربت شیرین فوت کنی و بدی طرفت بخوره ، حسابی عاشقت میشه ! مُرده بودم از خنده ! گفتم این طرف داره واسط میمیره.... گفت : میخوام عقلشم عاشقم بشه....
دیگه یکی باید من از رو زمین جمعم می کرد ازبس خندیده بودم ! گفتم : خوب ! چی شد ؟
خنده ای کرد و گفت : رفیقش بهم گفت :میشه باهاتون بیشتر آشنا بشم !!!!!
باران ؛
شیشهی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
![]() |
|
![]() |




