دلنامه

حرف دل٬ از طنز گرفته تا سیاست و ...


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

من و حسرت یه خداحافظی...

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

این روزها زیاد به خاطرات فکر می‌کنم . به روزهای رفته به روزهای نیامده ... به کارهای کرده و کارهایی که هنوز تو لیست انتظار دلواپسی‌هام منتظرند !

 چرا باید دلم از این روزگار بگیره ؟

چرا باید حسرت یه خداحافظی رو دلم بمونه ؟

زنی رو دیدم که خودش رو جلوی صندوق بیمارستان جا گذاشت ! بعد از اون مشاجره ای که بین او و صندوقدار بیمارستان سر پول رخ داد، زن رفت و با این حال من هنوز می‌دیدمش که روی زمین جلوی صندوق بیمارستان نشسته و داره گریه می کنه ...

مردی رو دیدم که خودش رو کنار جوی آب خیابون ولی‌عصر جا گذاشت. سیگارش انقدر تو دستهاش موند تا رسید به پوست و گوشتش و اون رو در یک آن به مرز جهنم رسوند ... . او مدتها بود که از خیابون ولی عصر رفته بود ولی ... رفته بود و خودش رو کنار جوی آب جا گذاشته بود

بچه های خیابانی‌ای که خودشون رو تو دستهای من و تو و سکه های 50 تومانی و اسکناسهای 100 تومانی جا میگذارند ، عابران پیاده ای که خودشون رو تو پیچ و تاب کمر پسر کوچیکی که با نوای تار و تنبک برادر بزرگش می رقصید جا میگذارند و یا اتوبوسی که با لبریز شدن از آدمهای خسته ، خودش را هنوز توی ایستگاه برای رسیدن زنی که بهش نرسیده بود، جا گذاشته ...

 به این نتیجه رسیده‌ام که این فقط دیوونه ها نیستند که خودشون رو توی یه دنیای دیگه جا می گذارند . این فقط عابرهای خسته نیستند که خودشون رو یه جای این روزگار جا میگذارند 

  منهم خودم رو جایی جا گذاشتم

من خودم رو تو سیاهی چشمهای تو جا گذاشتم

 من خودم رو در آغوش گرم تو جا گذاشتم 

و تو من رو در حسرت یه خداحافظی

جا مانده است
      چیزی جایی
            که هیچ گاه دیگر
               هیچ چیز
                     جایش  را پر نخواهد کرد

 

mhb......

جمعه 18 مرداد ماه سال 1387

سیاه یعنی دختر...سفید یعنی پسر

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 ماجراهای عشق های خنده داری که بعضی از دوستهام داشتند همیشه توی ذهنمه . این داستان اول را می نویسم فقط محض خنده و اینکه بدونی چقدر بعضی از عشق ها خنده داره . میدونی ؟

به نظرم عشق خودش باید بیاد و هیچ وقت نره.....همینه که میگن مردا یه بار عاشق میشن و تا آخر عمرشون به یادشن


دختر ، هم زیبا بود و هم خیلی باهوش البته توی درس های اختصاصی یه کم ضعف داشت ! ولی وقتی به عشق می رسید ، اندازه ی یه دختر بچه ی 12 ساله بیشتر حالیش نبود ! همش دنبال این بود که بحث آینده و بچه و ... رو وسط بکشه

 البته همه دختر ها تو این سن همین هستن .... با اولین محبت خواب ازدواج میبینن و دنبال اسم واسه بچشون

 نمی دونم با این اوضاع چطوری تونسته بود ، پسری رو دنبال خودش بکشونه . دختر عاشق رفیق ما شده بود ، حسابی عاشق شده بود و این عشق داشت کم کم روی کار و درسش هم تاثیر می گذاشت ، نمره هاش تغییر کرده بود و از طرف دیگه مثل خوره افتاده بود به جون زندگی رفیق ما !

به دختر گفتم  عشق باید خودش بیاد چرا اینقدر داری دست و پا میزنی ؟ خندید و گفت : عشق این روزها خودش نمیاد باید به زور بیاریش ! ..... معلوم نیست تو مدرسه  رفیقاشون چی بهشون یاد میدن.......
رفیق ما داشت با عقلش عاشق می شد.عجله ای نداشت .... هی را به را نمیگفت : عسلم...گلم...جیگر...قلبم....ولی دختر توقع  داشت... پسر هیچ وقت برای دیدن دختر نه عجله می کرد نه به تیپش دستی میزد و با همون مو های شانه نخورده و تریپ مفیدیش  سر قرار میرفت . یه روز رفیقم از تو کیفش یه شیشه شربت سن ایچ درآورد و گذاشت جلوش و همونطور که قرآن می خوند ، به آب هم فوت می کرد . نگاهش کردم
. شده بود مثل این رمالها و آدمهای خرافه پرستی که هی دور وبرشون رو از شیش جهت فوت می کنند ! گفتم داری چکار می کنی ؟ گفت : جایی خوندم اگه این سوره رو به شربت شیرین فوت کنی و بدی طرفت بخوره ، حسابی عاشقت میشه ! مُرده بودم از خنده ! گفتم این طرف  داره واسط میمیره.... گفت : میخوام عقلشم عاشقم بشه....

نفهمیدم....الان میفهمم...دخترا قلبشون ساخته شده واسه عشقهای پوشالی

همون قدر که زود عاشق میشن ....زود هم فراموش میکنن

پسر عاشق شده بود......رفت و فردا سراغ اون شربت رو ازش گرفتم . مُرده بود از خنده ! گفت : سر قرار نیومد ! انقدر تو پارک منتظر ایستادم که نگو ! ولی نیومد . هر چی به موبایلش زنگ زدم هم برنداشت.فکر کنم مدرسه نبرده بوده

 ادامه داد : بارها پشت تلفن بحث  ازدواج رو وسط کشیده بود. اونروز از لج اینکه عشقم سر قرار نیومده بود ، وقتی تو پارک بودم یکی از همکلاسی هاش رو دیدم و ازم دعوت کرد که باهاش قدم بزنم ، من هم قبول کردم .

 تو راه دوستش بهم گفت: دختری که باهات دوسته  دیشب وقتی داشته از عشقش حرف میزده هیچ شباهتی با تو  نداشته...
دیگه یکی باید من از رو زمین جمعم می کرد ازبس خندیده بودم ! گفتم : خوب ! چی شد ؟

خنده ای کرد و گفت : رفیقش بهم گفت :میشه باهاتون بیشتر آشنا بشم !!!!!

وای ، باران
     باران ؛
        شیشه‌ی پنجره را باران شست
                از دل من اما
                     چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

mhb......

شنبه 12 مرداد ماه سال 1387

همکار....

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

دلنامه

به دنبال دلنامه نویس

برای کسب اطلاعات بیشتر  ادامه مطلب را بخوانید

ادامه مطلب ...

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

 

گفتم:

 

«وقتی به بامدادان

مهر سپهر،جلوه گری را،

آغاز می کند؛

وقتی که مهر

پلک گرانبار خواب را،

با ناز و با کرشمه ز هم باز می کند

آنگه ستاره ی سحری،

در سپیده دم

خاموش می شود...»

 

 

آنجا که مرا گفت : «فقط همین؟»٬

دریافتم با هیچ روبرویم!

 

حامد...