این روزها زیاد به خاطرات فکر میکنم . به روزهای رفته… به روزهای نیامده ... به کارهای کرده و کارهایی که هنوز تو لیست انتظار دلواپسیهام منتظرند !
چرا باید دلم از این روزگار بگیره ؟
چرا باید حسرت یه خداحافظی رو دلم بمونه ؟
زنی رو دیدم که خودش رو جلوی صندوق بیمارستان جا گذاشت ! بعد از اون مشاجره ای که بین او و صندوقدار بیمارستان سر پول رخ داد، زن رفت و با این حال من هنوز میدیدمش که روی زمین جلوی صندوق بیمارستان نشسته و داره گریه می کنه ...
مردی رو دیدم که خودش رو کنار جوی آب خیابون ولیعصر جا گذاشت. سیگارش انقدر تو دستهاش موند تا رسید به پوست و گوشتش و اون رو در یک آن به مرز جهنم رسوند ... . او مدتها بود که از خیابون ولی عصر رفته بود ولی ... رفته بود و خودش رو کنار جوی آب جا گذاشته بود
بچه های خیابانیای که خودشون رو تو دستهای من و تو و سکه های 50 تومانی و اسکناسهای 100 تومانی جا میگذارند ، عابران پیاده ای که خودشون رو تو پیچ و تاب کمر پسر کوچیکی که با نوای تار و تنبک برادر بزرگش می رقصید جا میگذارند و یا اتوبوسی که با لبریز شدن از آدمهای خسته ، خودش را هنوز توی ایستگاه برای رسیدن زنی که بهش نرسیده بود، جا گذاشته ...
به این نتیجه رسیدهام که این فقط دیوونه ها نیستند که خودشون رو توی یه دنیای دیگه جا می گذارند . این فقط عابرهای خسته نیستند که خودشون رو یه جای این روزگار جا میگذارند
منهم خودم رو جایی جا گذاشتم
من خودم رو تو سیاهی چشمهای تو جا گذاشتم
من خودم رو در آغوش گرم تو جا گذاشتم
و تو من رو در حسرت یه خداحافظی
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
mhb......






