آره گنجشککم.
می دونم.
این زمستونا٬
با بقیه زمستونا فرق داشت.
باد هاش سردتر بود.
برف هاش بیشتر بود.
یخ هاش سفت تر بود.
برف روب هاش تنبل تر بودن.
ادعا هم داشتند که «این برف از صدقه سری ماست.»
آره گنجشککم.
می دونم.
بهارهای این چند سال
انگاری بهار نبودن.
تو بهار هم
«کلاغ» ادعای آسمون رو داشت.
عقاب چند ساله که رفته٬
ولی بر میگرده به خدا
اگه پیشش بریم و بهش بگیم.
اوج آسمونمون دیگه رنگ کلاغ رو نمی خواد
برو به عقاب بگو
آسمون بدون تو رنگی نداره.
برو گنجشککم.
برو...
***
آدما ! بگین بدونم ، چرا عمرِ شب بلنده ؟
چرا خورشید درِ نورُ روی باغچهمون میبنده ؟
سیبِ باغِ قصه کالِ ، بازیگر رو پرده لالِ
تو سکوتِ این نمایش نمرهی ترانه چنده ؟
آدما ! به جای دیدن ، ما فقط تخمه شکستیم !
چشمامونُ وا گذاشتیم ، درِ مغزامونُ بستیم !
قهرمانِ قصه ، خسته ، دادکشید با لبِ بسته:
«آدمی مونده تو قصه ؟ » ما نگفتیم که «ما هستیم ! »
آدما ! تو این نمایش ، نقشِ ما فقط نگاهه !
سوزنِ ریزِ حقیقت میونِ انبارِ کاهه !
کورهراهِ بیستاره ، راه به هیچ جایی نداره،
ما نمیرسیم به مقصد ، دیگه این آخرِ راهه !
آدما ! شاید یه روزی ، آخرِ یه فیلم تازه،
برسیم بالای تقویم ، اونجا که روزا درازه !
آسمونِ اونجا صافه ، دشنههاش توی غلافه،
اونجا قهرمانِ فیلمم ، مثِ ما ترانه سازه !
کپ نکنین اگه قُرُق بایه پشه شکسته شه !
اگه یه وقت میون فیلم ، پرده صحنه بسته شه !
کپ نکنین اگه به عشق ، یه نمرهی رَدی بدن !
جایزهی نوبل رو به پزشک احمدی بدن!
یغما گلرویی

حامد




