دلنامه

حرف دل٬ از طنز گرفته تا سیاست و ...


خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 تیر ماه سال 1387

سکوت و تنهایی در لحظه های بی قراری

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

سکوت و تنهایی وقتی  با لحظه های بی قراری  همراه بشه نوشتن که هیچ ، زندگی رو هم برات سخت میکنه

یه زمانی برای اینکه نوشته هفتم رو روی برد دوره بزنم یه زنگ تفریح بست بود ولی الان برای چهار خط نوشتن ...

بالای یه برج رو به شهر نشستم . از این بالا چقدر خونه ها ..... ماشین ها کوچیکن.....

حالا خوبه اینا از بالا کوچیکن....بعضی ها از همون پایین هم انقدر کوچیکن که نیازی به بالا رفتنو از دور دیدنشون نیست

انسان های بزرگ با شخصیت های کوچیک

برای لحظه ای چشمام رو میبندم .....آینده خودم رو توی این شهر  با این مردم تصور می کنم مردمانی که مثل یه وانت پر از میوه ... همه از یک نوع هستن و هیچ کس مثل هم نیست

 آینده ای که معلوم نیست دست خودمه یا دیگران .....وقتی دیگران  میخوان اونی بشی که دوست دارن ..... وقتی تو دوست داری اونی بشی که دوست داری ....... خوب میشه مثل آشی که دوتا آشپز داره .... یا شور میشی یا بی نمک

زندگی من هم همین شده.....یه وقتایی انقدر شور شده که قابل تحمل نبوده.........یه وقتایی هم انقدر بی نمک شده که اشتهای آدم رو  برای گذروندنش از بین برده

 یادمه یه وقتایی پیدا کردن جواب مسئله های سخت چه لذتی داشت ... یه وقتایی مجبور میشدم از خوابم بزنم تا لذت پیدا کردن جواب رو زودتر بچشم

هنوز هم مسئله های پیچیده هست ..... هنوز هم بی خوابی هست..... ولی این کجا و آن کجا

زندگی

جز سلسله همیشگی تسویه حسابها نیست

بعضی دین اند

و بعضی اعتبار

بشر با زشتی مدیون می شود

و با نیکی معتبر                                                    - ربازار تارز -

 

mhb....................................

شنبه 22 تیر ماه سال 1387

ّI'm touching the limit

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

 سلام

 

 

این عکس رو واسه پست قبلی انتخاب کردم.

 

اون پست رو بخونید و این عکس رو هم ببینید.

 

دوباره نظر بدید.

 

 

حامد 

یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

تو هم برای خودت کیسی بودی هااا

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

الان وسط جنگل  توی  تراس روی تخت  وسط مه و بارون نشستم و دارم کاست های قدیمی ابی رو گوش میدم و فکر میکنم.....

به  دوستام ....به آیندم.....به  درس و دانشگاه..... تازه ۳ روزه که امتحانام تموم شده ........جاتون خالی  2 هفته صبح تا شب فقط درس بود......

تا حالا 20 ساعت توی 1 روز درس نخونده بودم ..... فکر کن 5 شنبه امتحان افتاتیک داری ...4 شنبه صبح ساعت 6 شروع کردم تا 4 صبح 5 شنبه .....یاد پیش افتادم......البته ما پیش هم درس نخوندیم .... یادمه خرداد ماه قبل از کنکور میانگین  روزی  4 ساعت میخوندم.....

داشتم  میگفتم .....نشسته بودم فکر می کردم ...... دچار یه سر در گمی  شده بودم.....یه حس غریبی داشتم....

یادتونه توی نوشته قبلی گفتم :    "گاهی برای زندگی کردن کمی هم باید مرد" ......

حالا میگم:  "کمی هم باید کر و کور و نفهم شد" ........

یه وقتایی بهتره نبینی..........یه وقتایی بهتره نشنوی.......یه وقتایی بهتره نفهمی

بهتره نبینی که نزدیک ترین کسانت با هات چی کار میکنن

بهتره نشنوی که نزدیک ترین کسانت پشت سرت چی می گن

بهتره نفهمی که آدما چقدر راحت بند رو آب میدن و ذاتشون رو به نمایش میزارن

داشتم به پدرم میگفتم که  چرا آدمای دورمون توی امتحاناشون انقدر ساده شکست میخورن.......

جواب داد: خوش حال باش که نزدیکانت رو به همین سادگی میشناسی.....امروزی که مسائل  ساده تر و هزینه ها کمترن .....

mhb................................................................................................................

 کریس دی برگ

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee,

But we know from those around us that this may not always be,

Well, that was me, and I have seen the light that shines for eternity,

Because I learned to say the words I love you”;

So many hearts have been broken by the lies of history,

And so many arms are steel open for that final mystery,

We must show respect for all the rest and what a man believes,

هستند کسانی که فکر می کنند عشق به اندازه ی یک عمر ضمانت دارد

ولی ما، با توجه به اطرافیانمان، می دانیم که این چیزی نیست که همیشه ماندگار باشد،،

خب، این من بودم؛ و من نوری را که تا ابد می درخشد دیده ام،

چرا که گفتن عبارت «دوستت دارم» را آموختم؛

قلبهای بسیاری با دروغ های تاریخ شکسته اند،

و بازوان بسیاری هنوز در انتظار آخرین راز، گشوده اند،

ما باید برای دیگران و آنچه که یک انسان باور دارد، احترام قائل شویم،

 

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

رو سر بنه به بالین

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

آره گنجشککم.

می دونم.

این زمستونا٬

با بقیه زمستونا فرق داشت.

باد هاش سردتر بود.

برف هاش بیشتر بود.

یخ هاش سفت تر بود.

برف روب هاش تنبل تر بودن.

ادعا هم داشتند که «این برف از صدقه سری ماست.»

آره گنجشککم.

می دونم.

بهارهای این چند سال

انگاری بهار نبودن.

تو بهار هم

«کلاغ» ادعای آسمون رو داشت.

عقاب چند ساله که رفته٬

ولی بر میگرده به خدا

اگه پیشش بریم و بهش بگیم.

اوج آسمونمون دیگه رنگ کلاغ رو نمی خواد

برو به عقاب بگو

آسمون بدون تو رنگی نداره.

برو گنجشککم.

برو...

 

***

 

آدما ! بگین‌ بدونم‌ ، چرا عمرِ شب‌ بلنده‌ ؟
چرا خورشید درِ نورُ روی‌ باغچه‌مون‌ می‌بنده‌ ؟
سیب‌ِ باغ‌ِ قصه‌ کال‌ِ ، بازیگر رو پرده‌ لال‌ِ
تو سکوت‌ِ این‌ نمایش‌ نمره‌ی‌ ترانه‌ چنده‌ ؟

آدما ! به‌ جای‌ دیدن‌ ، ما فقط‌ تخمه‌ شکستیم‌ !
چشمامون‌ُ وا گذاشتیم‌ ، درِ مغزامون‌ُ بستیم‌ !
قهرمان‌ِ قصه‌ ، خسته‌ ، دادکشید با لب‌ِ بسته‌:
«آدمی‌ مونده‌ تو قصه‌ ؟ » ما نگفتیم‌ که‌ «ما هستیم‌ ! »

آدما ! تو این‌ نمایش‌ ، نقش‌ِ ما فقط‌ نگاهه‌ !
سوزن‌ِ ریزِ حقیقت‌ میون‌ِ انبارِ کاهه‌ !
کوره‌راه‌ِ بی‌ستاره‌ ، راه‌ به‌ هیچ‌ جایی‌ نداره‌،
ما نمی‌رسیم‌ به‌ مقصد ، دیگه‌ این‌ آخرِ راهه‌ !

آدما ! شاید یه‌ روزی‌ ، آخرِ یه‌ فیلم‌ تازه‌،
برسیم‌ بالای‌ تقویم‌ ، اونجا که‌ روزا درازه‌ !
آسمون‌ِ اونجا صافه‌ ، دشنه‌هاش‌ توی‌ غلافه‌،
اونجا قهرمان‌ِ فیلمم‌ ، مث‌ِ ما ترانه‌ سازه‌ !

کپ‌ نکنین‌ اگه‌ قُرُق‌ بایه‌ پشه‌ شکسته‌ شه‌ !
اگه‌ یه‌ وقت‌ میون‌ فیلم‌ ، پرده‌ صحنه‌ بسته‌ شه‌ !
کپ‌ نکنین‌ اگه‌ به‌ عشق‌ ، یه‌ نمره‌ی‌ رَدی‌ بدن‌ !
جایزه‌ی‌ نوبل‌ رو به‌ پزشک‌ احمدی‌ بدن‌! 

                                                                           یغما گلرویی

حامد