بسته دیگه... چه قدر ادبی و کلیشه ای
این دل نامه منه .. پس بزار دلم بگه
خسته شدم.... اواخر سال ۸۵ بود و من پیش دانشگاهی بودم.... گوشیم شروع به لرزیدن کرد.... لرزشی که هنوز هم تمام فکر و ذهنم رو میلرزونه......لرزشی به فدرت خراب کردن زندگی من و یه مشت مدرسه ای....
خسته شدم.....
خسته شدم از بس بین یه مشت نگاه احمقانه قرار گرفتم......
خسته شدم از بس 2 رنگی دیدم.....
خسته شدم از بس نامردی دیدم......
خسته شدم از بس بین حرف و عمل فاصله دیدم....
خسته شدم...
.jpg)
دوستان در جریان باشند که ما هم خلاف کردیم
سرت رو بگیر بالا ببینمت !!
سرم رو بالا گرفتم و گفتم با من هستید؟
اسمت چیه؟ اسم پدرت؟ شماره دانش آموزیت؟ شماره تلفن خونت؟
اسمم علیرضا ..... اسم پدرم ..... بقیه اش رو هم یادم نیست
کار ما همینه ، چی فکر کردی؟ فکر کردی کشکیه ؟ پشو دنبالم بیا ...
بقیه داستان رو خودتون دیگه میدونید .... نتیجه این کارا همینه .....
اومدیم جای پسرخاله جانمان بریم امتحان حسابان اونم از نوع نهایی بدیم که .....
خلاصه اینکه چرا عاقل کند کاری که به کنعان مورچه ای که بار کش است غم نخور
mhb...........




