دلنامه

حرف دل٬ از طنز گرفته تا سیاست و ...


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

گاهی برای زندگی کردن کمی هم باید مرد !

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

زندگی پر از این لحظه هاست. وقت هایی که کسی دلتنگ شده است و تو باید به او کمک کنی. باید امید بدهی، از زندگی بگویی، به خاطرات خوب و آینده های خوب که خواهند رسید بشارت بدهی و حتی گاهی به قول علی صفی باید  لودگی کنی. باید تلاش کنی که دنیا کمی بهتر شود، که کمی قابل تحمل تر شود و بگذرد.بگذرد...و دوباره همه چیز آبی شود.
اما این همیشه تو نیستی که امید می دهی. بعضی وقت ها هم هست که یاس و ناامیدی سر تو آوار شده و شاید همان که چند روز پیش دلداری اش داده ای، همان که برایش قسم خورده ای که دنیا این همه تاریک نیست و در میان هق هق گریه دشنام ات داده که این همه خوش خیالی و این همه نمی فهمی، همین او، حالا باید سراغت بیاید و به شکل دیگر و با کلماتی دیگر همان ها را به تو بگوید و تو را برهاند. آن وقت این تویی که باور نمی کنی. تویی که خون جلوی چشمانت را گرفته است و می خواهی او را به خاطر این همه خوش دلی خفه کنی. و آن وقت اوست که به تو یادآوری می کند که پیش از این چه می گفته ای،

 شاید ماجرا این است که همه چیز می گذرد و تمام می شود. همه آن آخر شب های خفقان آور، همه آن خاطره ها و یاد ها یا نگرانی هایی که آمدند تا راه گلو را ببندند و زندگی را غیر ممکن جلوه دهند خواهند گذشت و دوباره همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
اما در این یاری دادن ها، در این شانه گرفتن ها، رازی است که هیچ نباید دست کم اش گرفت. در این شعر هایی که باید بخوانی یا بشنوی تا شور زندگی را فراموش نکنی رازی است که نباید فراموش اش کرد.
                               گاهی برای زندگی کردن کمی هم باید مرد !


شاید گاهی هر یک از ما کمی آن دلداری ها را کم داشته باشیم. شاید گاهی نگرانی از آینده چنان فشار بیاورد که کم بیاوریم. اما دوستی ها هستند و آخر شب ها گویی برای این خلق شده اند که تو این همه اضطراب و یاس را به زمزمه آرامش بخش ات میهمان کنی.


همدیگر را فراموش نکنید.

همدیگر را فراموش نکنیم. به آفتاب فکر کنیم که همیشه آن بالاست.

 به آسمان آبی که هیچگاه قهوه ای نخواهد شد.


گریه هایت را تمام کن دیگر
خوب خواهد شد
فقط دستم را بگیر
و محکم نگهش دار ...
در قلب من خواهی بود – فیل کالینز


mhb......................................................................

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

دیگه از خستگیام  خسته شدم.......

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

چه خیال وهم ناکی. آسمان خیال من برای حضور تو همه جا یک رنگ است. باز هم حس کردنت توی این دیار غریب، توی این دلواپسی ها و خوشی های لحظه ایی. باز هم بیایی و بچسبی به گوشه ی ذهنم و قلبم را بلرزانی. بعد از اینهمه سال دوری و همت برای فراموش کردنت. امروز دیگر بی انصافی بود. از تلاش کردن برای ندیده گرفتنت خسته شدم. هستی دیگر.....اه

بسته دیگه... چه قدر ادبی و کلیشه ای

 این دل نامه منه .. پس بزار دلم بگه

خسته شدم.... اواخر  سال ۸۵ بود و من پیش دانشگاهی بودم.... گوشیم شروع به لرزیدن کرد.... لرزشی که هنوز هم تمام فکر و ذهنم رو میلرزونه......لرزشی به فدرت خراب کردن زندگی من و یه مشت مدرسه ای....

خسته شدم.....

خسته شدم از بس بین یه مشت نگاه احمقانه قرار گرفتم......

 خسته شدم از بس 2 رنگی دیدم.....

خسته شدم از بس نامردی دیدم......

خسته شدم از بس بین حرف و عمل فاصله دیدم....

خسته شدم...


دوستان در جریان باشند که ما هم خلاف کردیم

سرت رو بگیر بالا ببینمت !!

سرم رو بالا گرفتم و گفتم با من هستید؟

اسمت چیه؟ اسم پدرت؟ شماره دانش آموزیت؟ شماره تلفن خونت؟

اسمم علیرضا  ..... اسم پدرم ..... بقیه اش رو هم یادم نیست

کار ما همینه ، چی فکر کردی؟ فکر کردی کشکیه ؟ پشو دنبالم بیا ...

بقیه داستان رو خودتون دیگه میدونید .... نتیجه این کارا همینه .....

اومدیم جای پسرخاله جانمان بریم امتحان حسابان اونم از نوع نهایی بدیم که  .....

خلاصه اینکه چرا عاقل کند کاری که به کنعان مورچه ای که بار کش است غم نخور  



mhb...........

شنبه 4 خرداد ماه سال 1387

کارآزموده شدیم!

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

سلام!

 

نظر به آغاز خردادماه و امتحانات نمودیم و بازدید و نظردهی را کم یافتیم. گفتند دلیلش همی به امتحانات رود. گفتیم که خود نیز از این قبیله ایم و دردشان خوب دانیم. پس سخن کوتاه کنیم و سلام دوباره را به موعد پس از اتمام امتحانات حواله دهیم که نه سیخ بسوزد٬نه کباب!

 

 

 

حامد