ادامه داستان
با کارت تلفن بازی میکردم
منتظر بودم که تماس دختری که جلوم وایساده بود تموم بشه
صدای بلند دختر تمام حواسم رو به خودش جلب کرد.
....آشغال عوضی.کثافت.کجا در رفتی. بیا ببین چه کاری کردی...بی شرف من حالیم نبود و بچگی کردم تو چرا...
بوی عطر دختر تمام فضا را پر کرده بود.
دختر مانتو بنفش خوش رنگی تنش بود با یک شال که همیشه با نسیم خفیفی از جاش یلند میشد
دختر دستش رو روی شکمش گذاشته بود و هنوز مشغول بدو بیرا گفتن بود ولی دیگه خسته شده بود و حرف هاش با گریه مخلوط شده بود...
... آخه چرا با من این کارو کردی... من که تمام امیدم تو بودی.... من که آیندم رو با تو ساخته بودم
... من بچگی کردم...تو چرا ....تو چرا...
دختر گوشی رو پرت کردو رفت
گوشی رو هوا سرگردون بود
گوشی رو برداشتم .... هنوز بوی رژ لب دختر از گوشی شنیده میشد
صدای پسری از پشت گوشی میومد
.... عزیزم من اشتباه کردم.... حالا چبکار می کنی؟میخوای نگهش داری؟.....الو....الو....
گوشی تو دستم سنگینی میکرد.دستم بی حس شد.
پسر چه ساده شاهد نابودی دختر بود. چقدر ساده زندگی دختر را به خاطر ....
یه حرفی هم دارم با بعضی ها که این چند وقته بد جور
با اینکه دلمو زیاد سوزوندین
با اینکه برام بد خواهی زیاد کردین
با اینکه زخم زبون زیاد شنیدم
با اینکه احوالمو نمی پرسین اما عادت نکرده ام احوالتونو نپرسم
با اینکه همه ی خوشیها رو تنهایی می گذرونین اما عادت نکرده ام تنهایی خوش باشم
با اینکه حاضر نیستین برام تب کنین اما عادت نکرده ام براتون نمیرم
با اینکه فقط یه آدمکین و درونتون دلی ندارین اما عادت نکرده ام آدمک ببینمتون و دلمو بهتون ندم
با اینکه به خاطر این عادات بد ... خیلی ملامتم می کنین اما عادت نکرده ام ترک عادت کنم ...
آخه از قدیم گفتن :
ترک عادت موجب مرض است
mhb.....................