دلنامه

حرف دل٬ از طنز گرفته تا سیاست و ...


آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387

یادداشت عنوان ندارد...زمانه است دیگر!

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

 

پیرمرد آرام از کنارم می گذشت.

 

با عصا ، با کلاه.

 

با غم ، با درد.

 

زمزمه می کرد :

 

 

 

 

«عجب رسمیه

                  رسم زمونه

                               قصه ی برگ و باد خزونه

می رن آدما

                 از اونا فقط

                               خاطره هاشون

                                                 به جا می مونه...»

 

 

 

 

حامد

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

میام به بابات میگم دوستت دارم........

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

ممدل با لیوانی چای از راه رسید و گذاشت جلوی من و گفت: من پر رنگ دوست نداشتم و گرنه میخوردمش.
لبخند گندی تحویلش دادم و خودش رو جمع کرد.

کز کردم بقل شومینه. پاهام رو جمع کردم توی سینه ام و سرم رو گذاشتم روی پام.

گفتم: میخوام یه زنگ بزنم بهش و بگم دوستش دارم. همین و دیگه هیچی نگم. تا لااقل خفه نشم از این حناقی که افتاده به جونم.
ممدل خودش و کشید گوشه دیوار و بالش شب قبل رو بغل گرفت و حرفم رو قطع کرد و گفت: خودتو لوس نکن هم من میدونم و هم خودت که عاشق شدی.
گفتم: برو گمشو بابا. چرا الکی حرف در میاری واسه آدم.
گفتم: خودت چه کار کردی پسر؟
گفت: هیچی رفتم یه ایمیل بهش زدم و گفتم بیای تهران میام خواستگاریت. میام میگیرمت. میام به بابات میگم دوستت دارم. میام میگم من پول ندارم مدرک درست و درمون ندارم کار ندارم. آینده ندارم و هیچی ندارم ولی دختر شما رو دوست دارم. میخوام باهاش زندگی کنم. میخوام خوشبختم کنه!
هاج و واج نگاهش کردم و او هم نگاهم کرد و گفت: یک دو سه .
قاه قاه قاه قاه....
سامان که باز موبایل لعنتیش دستش بود وارد جمع ما شد و گوشیشو داد دستم و گفت ببین چی میگه ....

....آشغال عوضی. کثافت. کجا در رفتی. بیا ببین چه کار کردی.. بی شرف من حالیم نبود و بچه گی کردم تو چرا....

 

قسمت اول.....................

(این ماجرا اتفاق نیفتاده و ساخته دست نویسنده هست)

 

                                                                          mhb

 

یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387

چشم ارباب

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 این قضیه مال خیلی قدیما نیست،

یه عده رفتن اون بالا مالاها،

بقیه شونم هم رفتن اون پایین مایین ها و گفتن :

چشم ارباب، اطاعت آقا.

 

 

خاک روی خاکستر نشست

گرد و غبار روی خاک نشست

 

 

اونا اعتقادی به شلوغ کردن نداشتن

خیلی آروم رفتن ته اتوبوس نشستن و گفتن :

چشم ارباب، اطاعت آقا.

 

 

وقتی اوضاع خراب شد، اونا یه کم دعا خوندن،

بعدش یه دست کوچیک رفت بالا و یه کم تکون خورد،

اما هیچ کاری نکرد و فقط گفت :

چشم ارباب، اطاعت آقا.

 

 

بعد همشون رفتن بیرون و یه کم صبر کردن

یه کم سؤال کردن و یه کم بیشتر التماس کردن

یه کم خوشحال شدن و یه کم مست کردن

یه کم فکر کردن و یه کم رأی دادن

یه خورده امیدوار شدن و یه کم انتظار کشیدن

خیلی بیشتر از یه کم تظاهرات کردن

خیلی بیشتر از یه کم به بهشت رفتن

از یه کم ، بیشتر جنگیدن

از یه کم ، بیشتر راه رفتن

تا اینکه آخرش ، دیگه هیچ کس نگفت :

چشم ارباب، اطاعت آقا.

 

 

 

 

آخر این قصه رو خودت خوب می دونی،

اونا ، برابری رو بدست آوردن،

و حالا مث من و شما، می تونن استوار و آزاد وایسن و بگن :

چشم ارباب، اطاعت آقا.

 

 

شل سیلورستاین

شنبه 10 فروردین ماه سال 1387

هایکویی برای بهار

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

 

 

آه اینک بهار!

آنکه بادبادکش را هوا می کرد

دیگر نیامد

***

راهب رهنورد

محو شونده در مه -

آوای زنگوله ها

***

شهریان

برگ قرمز افرایی در دستشان

قطار به جانب خانه ها

 

 

 

نایتو میستسو

(شکوفه های آلوبن/گونتر دبون/علی عبداللهی)