این قضیه مال خیلی قدیما نیست،
یه عده رفتن اون بالا مالاها،
بقیه شونم هم رفتن اون پایین مایین ها و گفتن :
چشم ارباب، اطاعت آقا.
خاک روی خاکستر نشست
گرد و غبار روی خاک نشست
اونا اعتقادی به شلوغ کردن نداشتن
خیلی آروم رفتن ته اتوبوس نشستن و گفتن :
چشم ارباب، اطاعت آقا.
وقتی اوضاع خراب شد، اونا یه کم دعا خوندن،
بعدش یه دست کوچیک رفت بالا و یه کم تکون خورد،
اما هیچ کاری نکرد و فقط گفت :
چشم ارباب، اطاعت آقا.
بعد همشون رفتن بیرون و یه کم صبر کردن
یه کم سؤال کردن و یه کم بیشتر التماس کردن
یه کم خوشحال شدن و یه کم مست کردن
یه کم فکر کردن و یه کم رأی دادن
یه خورده امیدوار شدن و یه کم انتظار کشیدن
خیلی بیشتر از یه کم تظاهرات کردن
خیلی بیشتر از یه کم به بهشت رفتن
از یه کم ، بیشتر جنگیدن
از یه کم ، بیشتر راه رفتن
تا اینکه آخرش ، دیگه هیچ کس نگفت :
چشم ارباب، اطاعت آقا.
آخر این قصه رو خودت خوب می دونی،
اونا ، برابری رو بدست آوردن،
و حالا مث من و شما، می تونن استوار و آزاد وایسن و بگن :
چشم ارباب، اطاعت آقا.
شل سیلورستاین