او ضعیف تر از آنی بود که بتواند ایستادگی کند
سلام
عیدتون مبارک
شرمنده با بچه ها سفر بودم نشد که شنبه وب رو به روز کنم...
از صدای موسیقی خسته میشم
از باغی که مراسم عروسی در آن برگذار میشود خارج میشم و در حالی که نم بارون را حس میکنم از باغ دور میشم
جایی نزدیک باغ در تاریکی دختری توجهم رو به خودش جلب میکنه ....
بنفش ها را با تکه ای چوب پس میزد و زرد و کرم رنگها را برمیداشت و بدون اینکه بو کند در کیسه اش میانداخت. رنگهای قهوه ای را بو میکرد و اگر خوش بو بودند کمی می چشید. بعد نگاهی به رنگهای دیگر میکرد و انگار دنبال دسری پرملات میگشت. دستش را طوری عمودی فرو برد تا بتواند تا عمق بیشتری بکاود. شاید چیزی سفت و محکم آن زیرها باشد. رنگش زیبا و دلنشین باشد و بویی مطبوع و نشاط آور داشته باشد. دست و چشم و دلش آن زیرها بود و می چرخید. مگسها روی صورتش برای هم قپی می آمدند و رجز میخواندند. موشها تشویقش میکردند تا هیجان زده شود و چیزی از دستش بیافتد. گربه ها خیز برداشته بودند و من رهگذر ایستاده بودند و تماشا میکردند که چگونه از میان باقی مانده غذا های شب های قبل این باغ مجلل غذایش را میجوید .... بالاخره مرادش را جست و دستش را بیرون کشید. چه سور و ساتی برپا میکرد
فاصله ام را کم میکنم تا بهتر ببینمش....
دختری با شلوار جین پررنگ و چسبون با پالتوی کبریتی تنگ. که انگار مدت هاست رنگ شستن به خودش ندیده. انگشتری که به انگشت شستش انداخته بود جلب توجه میکرد. یه رینگ بدون طرح و براق. نقره ایتالیا یا پلاتین؟
به او نزدیک تر میشم و دختر متوجه حضور من میشود و با سرعت از من دور میشود.
به کنار سطل های زباله باغ میروم .....
مملو است از غذا ها و خوردنی های دست نخورده مراسم شب های قبلی باغ بود که.....
mhb....





