دلنامه

حرف دل٬ از طنز گرفته تا سیاست و ...


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386

او ضعیف تر از آنی بود که بتواند ایستادگی کند

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

سلام

عیدتون مبارک

شرمنده با بچه ها سفر بودم نشد که شنبه وب رو به روز کنم...



از صدای موسیقی  خسته میشم

از باغی که مراسم عروسی در آن برگذار میشود خارج میشم و در حالی که نم بارون را حس میکنم از باغ دور میشم

جایی نزدیک باغ در تاریکی  دختری توجهم رو به خودش جلب میکنه ....

 

 بنفش ها را با تکه ای چوب پس میزد و زرد و کرم رنگها را برمیداشت و بدون اینکه بو کند در کیسه اش میانداخت. رنگهای قهوه ای را بو میکرد و اگر خوش بو بودند کمی می چشید. بعد نگاهی به رنگهای دیگر میکرد و انگار دنبال دسری پرملات میگشت. دستش را طوری عمودی فرو برد تا بتواند تا عمق بیشتری بکاود. شاید چیزی سفت و محکم آن زیرها باشد. رنگش زیبا و دلنشین باشد و بویی مطبوع و نشاط آور داشته باشد. دست و چشم و دلش آن زیرها بود و می چرخید. مگسها روی صورتش برای هم قپی می آمدند و رجز میخواندند. موشها تشویقش میکردند تا هیجان زده شود و چیزی از دستش بیافتد. گربه ها خیز برداشته بودند و  من رهگذر ایستاده بودند و تماشا میکردند  که چگونه از میان باقی مانده غذا های شب های قبل این باغ مجلل غذایش را میجوید .... بالاخره مرادش را جست و دستش را بیرون کشید. چه سور و ساتی برپا میکرد

 فاصله ام را کم میکنم تا بهتر ببینمش....

دختری با شلوار جین پررنگ و چسبون با  پالتوی کبریتی تنگ. که انگار مدت هاست رنگ شستن به خودش ندیده.  انگشتری که به انگشت شستش انداخته بود جلب توجه میکرد. یه رینگ بدون طرح و براق. نقره ایتالیا یا پلاتین؟

 

به او نزدیک تر میشم و دختر متوجه حضور من میشود و با سرعت از من دور میشود.

به کنار سطل های زباله  باغ میروم .....

 مملو است از غذا ها و خوردنی های دست نخورده مراسم  شب های قبلی باغ  بود که.....

 

 

mhb....

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386

پروژه ی سنتوری!

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

سلام

 

بالاخره این علی سنتوری رو با همه ی حرف و حدیث هاش دیدم. فیلم که از سایت iranproud.com دانلود شده بود٬ از کیفیت تصویر و صدای خوبی برخوردار نبود. از این ور و آن ور شنیدم که فیلم با کیفیت خوبش دست همه هست! ما که ندیدیم...!

می خواستم موضوع انتخابات رو مطرح کنم که داریم بهش نزدیک می شیم٬ اما گفتم بهتره اینجا یه بحث فرهنگی راه بیافته. مطلب انتخابات رو در وبلاگ شخصی خودم٬ www.garmegap.blogsky.com، نوشتم. اونجا زمینه ی سیاسی داره!

برگردیم سر بحث سنتوری.

شروع فیلم از نکات مثبت فیلمه که با دیالوگ خوب رادان همراهه. فیلم برداری توسط تورج منصوری انجام شده که از همون اول فیلم کار خوبش شروع می شه.

موسیقی فیلم هم که وقتی پای یه کامکار وسط باشه دیگه جای حرف نداره. وقتی صدای ویران کننده ی  چاوشی هم همراهش بشه که دیگه واویلا! به نظرم تاثیر گذاری زیاد فیلم روی مخاطب٬ ناشی از همین موسیقی قوی اردلان کامکار و آهنگ های چاوشی بود. حالا حرف مجوز نگرفتن کارهای چاوشی بماند. اگه کارهاش مجوز بگیره بازار موسیقی می ترکه!

رادان هم که سیمرغ خودش رو گرفت و الحق که حقش بود. البته معتاد بازی یه جوری داره تو سینمای ما مد می شه.(باران کوثری هم سیمرغ گرفت!) البته بحث اعتیاد هم که شایعه٬ واسه کارگردانها دستمایه ی خوبی شده. در مورد بازی فراهانی هم حرفی ندارم.(نقش کوتاه مسعود رایگان٬ رویا تیموریان و نادر سلیمانی هم عالی بود!).

فیلم در مجموع خوش ساخت و روان بود. (گرچه به نظر خیلی ها اصلا به حد و اندازه ی مهمان مامان نبود.) روایت داستان٬ فلاش بک و فلاش فورواردهای خوب و به موقعی داشت.

مطمئن هستم فیلم خوبی بود و اسم استاد مهرجویی بهش سنگینی نمی کرد.

و اما...

بحث اصلی در مورد پخش فیلم به صورت قاچاقی در بازار و رسیدن آن به دست مردم هستش. فیلم چه جوری از دست تهیه کننده و کارگردان و ارشاد و مسئولین برگزاری جشنواره در رفت٬ من هم نمی دونم. فیلمی که این همه سر و صدا کرد و خود مهرجویی گفته بود که نمی ذاره فیلم قاچاقی به دست مردم برسه! فیلم اجازه ی اکران که نگرفت هیچ٬ دارن سعی میکنن به یه دلیلی شماره حسابی که مهرجویی اعلام کرد رو هم ببندن!

ما که نفهمیدیم این آقایان که این همه حرف اعتلای فرهنگ رو می زنن و خودشون رو برترین می دونن٬ چیکار دارن میکنن!

الله اعلم!

در آخر از شما خوانندگان عزیز می خوام که اگه فیلم رو دیدید حداقل پول بلیطش رو  بدید! من خودم که جون به عزرائیل هم نمی دم، ۳هزار تومان به شماره حساب واریز کردم!

شماره حساب : 0116407795 (بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی

 

 

 

حامد

شنبه 11 اسفند ماه سال 1386

معشوقه ی تنهایی من نقاش بود ...........

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

از پنجره بزرگ کافی شاپ به مردمی نگاه میکنم که در حال رفت و آمد هستن. حرف های دختر و پسری حواسم را به خود جلب می کنه ....

 

_ چرا اینقدر دوستش داری؟

_ با دسته ی فنجان بازی میکند

_ جواب سوالم رو میدی؟
_
 آخه... آخه اون آبیه.
_ چرا آبی؟
_ چون  اون مثل آسمونه.
_ من چه رنگی بودم؟
_ سرخ .
_ آهان!! .... من چی بودم اون وقت؟
_ غروب.
_ بعدی قهوه ایه نه؟
_ چرا قهوه ای؟
_ چون مثل کوه میمونه. بعدش زرد میاد. چون مثل خورشید تابانه. بعدش سبز مثل درختا. بعد بی رنگه مثل باد. بعد صورتیه مثل گلای شمعدونی. بعد سیاهه مثل شب. بعد ...

_ کیفش را بر میداره و بلند میشه

_ نمی خوای  قهوه  موفت رو کوفت کنی؟

_ لیوان قهوه را بلند میکنه........

_ لعنتی ... سوختم !!!

 

دختر از بین صندلی ها رد می شود و میرود.و در هنگام خروج پول قهوه را حساب می کند.....

 

 به خودم میگم این مادر نسل آینده  کشور منه ؟ و این هم  همسر وفادار.

 

mhb......

یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386

مدرسه ی زمونه

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

سلام

 

 

بابت تاخیر یه روزه ی وبلاگ معذرت می خوام! کامپیوترم استثنا خراب شده بود!

این شعر برای استاد یغما گلرویی هستش! بخوانید و نظرتون رو بگید. در پست های بعدی مطالبی در مورد این ترانه سرای بزرگ می گم!

بخونید و لذت ببرید.

 

***

 

مدرسمون‌ یادم‌ میاد ، دیوارای‌ بلندی‌ داشت‌
اما من‌ُ حتا یه‌ بار توی‌ خودش‌ نگه‌ نداشت‌
دلم‌ مث‌ِ یه‌ بادبادک‌ از روی‌ دیوار می‌پرید
فراش‌ِ پیرِ مدرسه‌ به‌ گَردِ من‌ نمی‌رسید
فردا ولی‌ ناظممون‌ ، بغضم‌ُ میشکس‌ تو گلو
دستای‌ من‌ می‌موندن‌ُ ترکه‌ی‌ خیس‌ِ آلبالو
خطای‌ خون‌ مُرده‌گی‌ رُ رو کف‌ِ دستام‌ می‌کشید
صدای‌ گریه‌ی‌ من‌ُ گوشای‌ اون‌ نمی‌شنید

«برپا» بگو ای‌ من‌ِ من‌ ! برجا نشستنت‌ بسه‌
از روی‌ دیوارا بپر ! مدرسه‌ مثل‌ِ قفسه‌

حالا بزرگ‌ شدم‌ ولی‌ دیوارا باز دورِ منن‌
هنوز برای‌ هر فرار ترکه‌ به‌ دستام‌ می‌زنن‌
مدرسه‌ی‌ سکوت‌ِ من‌ زنگای‌ تفریح‌ نداره‌
زلزله‌ی‌ ترانه‌هام‌ دیواراش‌ُ بَرمی‌داره‌
با هر ترانه‌ یه‌ دفه‌ از روی‌ دیوار می‌پَرَم‌
با هر پَرِش‌ صد نفرُ اون‌ورِ دیوار می‌برم‌
با اینکه‌ رو دستای‌ من‌ خط‌ِ کبودِ ترکه‌هاس‌
خوب‌ می‌دونم‌ که‌ مدرسه‌ فردا پُر از نورُ صداس‌

«برپا» بگو ای‌ من‌ِ من‌ ! آخرِ جاده‌ روشنه‌
ترکه‌ی‌ خیس‌ِ آلبالو ، یه‌ جای‌ قصه‌ می‌شکنه‌

 

 

 

 

حامد