"قبول ، شما هم دیوانه اید" ییخشید شما هم دیوانه اید؟ به خود می گفتم که در زیر تاریخ پهناور حتی به یاد یک سنت باستانی هم نیز دلخوش نمی توان بود و باید شاهد آن بود که رسوم بیگانگان در دیوانه هایمان رسوخ کند.مگر تاریخ و رسوم ایرانیان جیزه؟ من هم دیوانه ام؟ من هم دیوانه ام به شکلی دیگر ، دیوانه وار در کلبه ی محدود دنیا به دنبال شعله ای می گردم که قلب سردم را گرما ببخشم و به دنبال سرمایی هستم که آتش درونم را فرو نشانم........می دانم.........دیوانه ام !!! این آشفتگی .... این دیوانگی ..... این پریشانی ...... گاه لذتی دارد بس عجیب..... که مرا به کودکانی مانند میکند که با شوق قلعه ای از شن میسازند و در نهایت با یک لگد ویرانش می کنند من هم ویرانگرم لحظه های سخت را با یک لگد ویران میکنم....دیوانگی ام را به باد میسپارم به سادگی یک فریاد...... دوستان میگویند : در نوشتن فکری آشفته و دلی سوخته داری . میگوییم که همواره با حوادثی که بنای آسایش مرا زیرو رو می کند دمسازم و با اینهمه به جای انکه از آنها بگریزم روز به روز بیشتر روی به آنها می آورم . ساده تر بگوییم ( من همینم همین جوری...ولی چشم ....
![]() |
![]() |
![]() |
سلام
همونجور که تو پست قبل دیدید٬ این نامنظمی وبلاگ دلیلی نداشت مگر دست دون امتحانات!
از حالا دوباره نظم رو به اردوی تیم ملی...ای بابا چی میگم؟...نظم رو دوباره به «له له» بر می گردونیم!
این شعر رو (شاید هم شر بهتر باشه!) به یکی از دوستام تقدیم می کنم که اگه خواننده ی وبلاگ باشه٬ خودش می فهمه!
افق نگاه می کند
مر ا صدا نمی زنی
گذشته از پل دروغ
پرنده پر نمی زند
صدای خیس آسمان
طنین رعد و روی برق
طلوع ماه بی نوا
طلوع این ستارگان
تلالوی صدای تو
چراغ راه من که نیست
چرا گذر نمی کنم
بدون دست گرم تو
حامد
صحبتی نیست ، می توانیم برنجیم مگر ما از ماه؟؟؟؟؟؟
در اعماق وجودم از زیر لاشه های ،آرزو های گذشته تنها یک امید به ادامه هست آن هم .... ***
خدای من....سختی هم برای خودش شیرینی هایی دارد ، لذت رسیدن را بیشتر می کند ، ولی قبول کن که گاهی تحملش را نداشتم ، شاید هم انتظارش را نداشتم ، گاهی فکر میکنم من همان صخره ای هستم که فاضل میگفت: چون قصه ی آن صخره که از صحبت دریا جز سیلی امواج نبردست نصیبی خدای من .......هر چه باشد تو خدای منی ، با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس ! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
علت تاخیر در پست مطلب چیزی نیست جز امتحانات دانشگاه ....... شرمنده دوستان ((گروه نویسندگان))
آنکه عمری
از پس پنجره
می نگریستمش
تنها مجسمه ای بود ...
حامد





