حکایت من در مشت روزگار دچار
پرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده است
برای چند لحظه به زندگیم فکر کردم ؛ زندگی که در استانه 19 همین سالگردشه.
کنار پنجره اطاق جدیدم نشستم و به دونه های برف نگاه می کردم
دونه هایی که روزگاری تنها امید تعطیلی مدارس و آدم برفی بود
وای خدای من زندگی چقدر زود می گذره ، همین دیروز بود که ......
این جمله برای همی ما شاید بارها تکرار شده باشه
ولی
مهم اینه که بعد از گفتن این جمله چه حسی پیدا میکنی
همه دست نوشته هام رو توی یکی از شعر های فاضل نظری خلاصه می کنم:
نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
در تمام سال های رفته بر ما، روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروشی ای کاش با آنها مرا هم می فروخت





