دلنامه

حرف دل٬ از طنز گرفته تا سیاست و ...


خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 15 دی ماه سال 1386

از نبردی نا برابر باز می گردم ...دریغ

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

حکایت من در مشت روزگار دچار

پرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده است

 

برای چند لحظه به زندگیم فکر کردم ؛ زندگی که در استانه 19 همین سالگردشه.

 کنار پنجره اطاق جدیدم نشستم و به دونه های برف نگاه می کردم

دونه هایی که روزگاری تنها امید تعطیلی مدارس و آدم برفی بود

وای خدای من زندگی  چقدر زود می گذره ، همین دیروز بود که ......

این جمله برای همی ما شاید بارها تکرار شده باشه

ولی

مهم اینه که بعد از گفتن این جمله چه حسی پیدا میکنی

همه دست نوشته هام رو توی یکی از شعر های فاضل نظری  خلاصه می کنم:

 

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

 

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

 

در تمام سال های رفته  بر ما، روزگار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

 

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گلفروشی ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

 

شنبه 8 دی ماه سال 1386

طلوع شب٬ غروب بی سحر

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

 

برف می آید.

 

پشت این پنجره ها

 

 زمین که سپید می شود. 

 

ماه هم چه سپید است!

 

تو هم که چون ماهی.

 

 

و فقط من

 

که روی زردم.

 

 

شنیدن برف را

 

زمین که می داند.

 

 

سالروز مرگ لک لک را

 

که ماه می داند.

 

 

آسمان بی خورشید را

 

من ِ بدون تو می دانم.

 

 

 

 

 حامد

 

شنبه 1 دی ماه سال 1386

دینگ دینگ.... پرواز ۷۳۴ به زمین نشست

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

گیرم که زه دست من رهایی جویی

جز در ره علم بهایی جویی

گیرم که دهم رهائیت من حالا

بنمای به ما توان رفتن حالا

 

گیرم که ز دست تو رهایی جویم

جز در ره علم بهایی جویم

گیرم که دهی رهایی ام از ایران

بنمایمت توان ماندن حالا

 

گیرم که تو توان ماندنم بنمایی

تا کی تو کنار من توانی مانی

صد بار بگفتم که برو از یادم

اما چه کنم جدائیت را بینم

****

همگی به دنبال زندگی اما در زندگی هستند ،

به دنبال راه و در راه هستند ،

 به دنبال لحظه ها و در لحظه ها هستند ،

 به دنبال آرامش و در آرامش هستند

این را من دیر فهمیدم ، وقتی که او دیگر از کنارم رفته بود .

و امروز روز مهمی بود ، یک روز سرد و کشدار ، آخرین روز پاییز

روزی که او را بعد از 6 ماه در آغوش گرفتم

 

هیچگاه فکرش را نمی کردم کابوس دوران کودکی ، آرزوی لحظه های دوری باشد.

کسی که برگ هایی از دفتر زندگی ام را پر کرده . لحظه هایی که هر لحظه اش بوی بحث و جنجال را میداد .

زندگی که در این 6 ماه شاهد  دگرگونی هایی بود ،

 6 ماهی که بسیاری از رویاهایم را به نابودی کشاند

6 ماهی که صلابت یک مرد را به لرزه انداخت .

ولی امروز برای لحظه ای تمام این 6 ماه را فراموش کردم.  

تا به حال خودم را داخل این همه پرانتز و قدر مطلق ندیده بودم .

 

mhb