دلنامه

حرف دل٬ از طنز گرفته تا سیاست و ...


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 24 آذر ماه سال 1386

وقتی صفای باطن میخندونتت!

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

 

شاگرد شوفر(با تمنا) : "ببخشید می شه لطف کنید و برید اونجا پیش اون آقا بشنید تا این زن و شوهر کنار هم بتونن بشینن؟"

 

جوان(با بی ادبی مثال زدنی!) :"نه! من جام راحته و همین جا دوست دارم بشینم"

 

***

 

گوشه ی اتوبوس نشسته و کتابی در دست دارد. عبوس؛ مثل کوهی از آتش. با صد من عسل ناب سبلان هم نمی شود خوردش. شاگرد شوفر اتوبوس ناچار از من می خواهد که کنار آن جوان بنشینم تا زن و شوهر بتوانند آنجا که من نشسته ام ، بنشینند. من می روم کنار جوان می نشینم.

پیراهن زردی به تن دارد. از یقه ی پیرهنش و موهای صورتش، که معلوم است هرگز تیغ ندیده، می شود حدس زد که در مدرسه ی علمیه ای ، حوزه ای  یا همچنین چیزی درس می خواند.

 

***

 

این آدم واقعا عجیب است! به قول دوستم "عجیب،عجیب است این آدم!" این آدم که گاه بسیار دوست داشتنی است، این بار حالم را بد میکند. حالم را به هم میزند٬ این آدم با این غرور احمقانه اش! این عجب عجیبش!

 با خودم گفتم مشکل اصلی ما در یک کلمه خلاصه میشود و آن چیزی جز «فراموشی» نیست. آنچه می خوانیم از طرف خودمان ارزش ماندن در ذهنمان را پیدا نمی کند. آنچه خوانده می شود، فقط خوانده می شود. مثالش همان در و دروازه است!

 

***

 

کتابی که در دست داشت را زیر چشمی نگاه کردم. عنوانش این بود : 

 

 

«اخلاق اسلامی در برخورد با مراجعین»

 

 

 

 

حامد

 

شنبه 17 آذر ماه سال 1386

تنها تو را صدا می کنم

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

حرف های بسیاری برای گفتن با تو دارم ...

تو را در سکوت دوست دارم .حرف هایم در تنهایی معنا پیدا می کند ، برای تو زمزمه می کنم! ...با تو به آرامش میرسم …… اما نمی دانم که از کجا باید آغاز کنم ... این روزها تحولاتی عجیب را تجربه می کنم ... آرامشم ... سکوتم .چیزی شبیه . !

گاهی می شود در این سردرگمی ، دنبال خود حقیقی و پنهان خودم بگردم ... سکوت را برای بودن در کنارت می خواستم

بگذار از دیروز بگویم ... دیروز آخرین روز بود و امروز اولین روز ...زندگی من این گونه پیش میرود ... همه خاطراتم را به گذشته می سپارم .... به آرامش گذشته ......به سکوت گذشته ..... تازه بودنت را فهمیده بودم ...! یاد تو همچو درختی همیشه سبز با ریشه ای خشکیده در خاطراتم خواهد ماند ...

این درخت هنوز سبز مانده .... ولی افسوس از سرشت این درخت بلند و استوار که سایه اش را از  من خسته دریغ  می کند ! ...

تو خاطره تلخ دیروز من بودی و  زندگی چقدر زود می گذرد! آری ... روزی در فکر سوزاندن درخت ! ...و حال در فکر جان دادن به درخت ... تو با هم نوعانت فرق می کردی ..... بهار و پاییز را نقض کرده بودی

 شاید من هم یک درختم ! در زندگی بنده ای....! درخت علامت تعجب سبز زمین است . می شکفد از خاک تیره ... و رو می کند به آسمان  ...تا آسمانی شود . من تصمیم گرفتم در زندگی دیگران درختی باشم  سبز تا پرندگان آوازخوان را در بر خویش گیرم ... اما این بار با قامتی استوار !!!

.... آنان که چون بید مجنون هستند٬ در سخت ترین بادهای روزگار ٬ همچون عمارتی مستحکم و پابرجا در برابر شلاق های آسمانی توانی خارج از حد تصور خواهند داشت و ضربه های آذرخش جانسوز را به آسانی تحمل خواهند کرد ... چرا که افتاده ترینند و بس ....

 

I'm calling u

When all my keys

And all my bizz

Runs all so smooth

I'm thanking u

See the halves in my life

My patience, my ….

 

Our relationship, so complex

Found u while I was headed straight for hell in quest

You have no one to compare to

 

Even though you never let me down and always are by my side

For all the time I have failed and hurt you deeply

Better later than never to give you a 1000 apologies

I am shouting silently , calling you ,I am listening to you , I am trying

You nourish me

When the air that I breathe is violent and turbulent

I am forgetting you , I am calling you , I am feeling you

 

Oh, no, no

I don’t need nobody

& I don’t fear nobody

I don’t call anybody but u

My one & only

 

mhb

 

 

 

شنبه 10 آذر ماه سال 1386

در دشتی که می روم تنها...

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

 

آه ای  زندگی خاکستری

هرگز سفید نبودی/ هرگز سیاه نبودی

سفید نبوده ای/ تا به ادامه ات دل خوش کنم

سیاه نبوده ای/ تا بخواهم از تو دل بکنم

خاکستری بودی

معجونی از درد و عشق.

دردی همیشگی /عشقی دست نیافتنی

 

زندگی! چه بیهوده، کم رنگ و پررنگ می شوی!

وقتی همچنان خاکستری ات همان است.

 

 

چراغی سفید/ شیئی سیاه

سایه ی خاکستری/ زندگی خاکستری

روحی سفید / جسمی سیاه

سایه ی خاکستری/ زندگی خاکستری

 

 

چگونه در من دمیده شدی ای روح؟

این جسم را وداع خواهی گفت، می دانم.

این پیله ی شیشه ای را / دستی / سنگی باید زد
این ظرف خاکستر خواهد شکست

و بیرون

سفید  و سیاه است

ما سفیدیم

ما سیاهیم

ما خاکستری هستیم

 ما خاکستر ی  هستیم...

  

 

 

Oh my life of Gray

Never been black / Never been white

Never been white to carry on with rapture

Never been black to stop a torture

You've been always Gray

A complex of Love and Pain

An eternal pain and A love that's vain

 

Oh my life of Gray

You tried to be black / tried to be white

It seems you were always flying a kite!

 

A light that's white

An object that's black

A gray shadow and a gray Life

A soul that's bright

A body that's dark

A gray shadow and a gray Life

 

Hey soul! How did you get trapped in this cage?

I know it would destroy in age.

It will crash!

This container of Ash!

And out of that

Is just black and white

We're black

We're white

We're gray at last

We're just Ashes in fact! 

 

 

 

 

 حامد

 

دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386

تیک تاک

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

آغاز

  

 

تو لبخند زدی

پاییز رنگ باخت

درخت ، فصل را فراموش کرد 

و بهار آغاز شد

پرندگان دست از سفر بر داشتند

با لبخندت محیط را به لرزه انداختی

مورچه ها دست از اندوختن آذوقه برداشتند

توبا لبخندت همه را دگرگون کردی

پرنده شروع به خواندن کرد

و زندگی آغاز شد

تنها با یک لبخند تو . . .

 

ما چقدر روی هم تاثیر داریم

بی آنکه بدانیم

پس بخند تا دنیا دگرگون شود . . .

***

نوشتن آغاز کردیم تا بگوئیم دستاننمان نیزقدرت «لبخند» را دارد . گاهی نوشته ها نیز وجودت را به لرزه خواهد انداخت. گاهی نوشته ها ٬ لبخند را نیز به لرزه خواهد انداخت !

 

***

تیک تاک ... تیک تاک ...  تیک تاک

 

 از من آدرس پرتگاهی به عمق تمامی دردهایش را خواست

صدایش گرمای همیشگی را نداشت

میخواست فریاد بزند ولی انگار صداها قصد خروج از گلوی خشکش را نداشتند!

گلویی به خشکی صحرای  دل  بی احساس مردم این زمانه

 

زندگی جریان دارد . خواه ، نا خواه

 

چشمانش  یک سیلی  محکم را تمنا می کرد.

 ولی در وجودش هنوز یک قلب تپنده وجود داشت ،  که تنها نشانه ای  از حیات بود

 

تیک تاک ... تیک تاک ...  تیک تاک

 

گفتم : « زندگی جاریست ، چه دلت بخواد ، چه دلت نخواد»

فریاد زد و سیلی محکمی هم به من. و از دیدم دور شد...

 

فریاد شکرزدم!

 به زندگی برگشته بود

با یک سیلی محکم خودش را خالی کرد

و با یک فریاد طلسم سکوت را شکست...

 

تیک تاک ... تیک تاک ...  تیک تاک

 

mhb....