شاگرد شوفر(با تمنا) : "ببخشید می شه لطف کنید و برید اونجا پیش اون آقا بشنید تا این زن و شوهر کنار هم بتونن بشینن؟"
جوان(با بی ادبی مثال زدنی!) :"نه! من جام راحته و همین جا دوست دارم بشینم"
***
گوشه ی اتوبوس نشسته و کتابی در دست دارد. عبوس؛ مثل کوهی از آتش. با صد من عسل ناب سبلان هم نمی شود خوردش. شاگرد شوفر اتوبوس ناچار از من می خواهد که کنار آن جوان بنشینم تا زن و شوهر بتوانند آنجا که من نشسته ام ، بنشینند. من می روم کنار جوان می نشینم.
پیراهن زردی به تن دارد. از یقه ی پیرهنش و موهای صورتش، که معلوم است هرگز تیغ ندیده، می شود حدس زد که در مدرسه ی علمیه ای ، حوزه ای یا همچنین چیزی درس می خواند.
***
این آدم واقعا عجیب است! به قول دوستم "عجیب،عجیب است این آدم!" این آدم که گاه بسیار دوست داشتنی است، این بار حالم را بد میکند. حالم را به هم میزند٬ این آدم با این غرور احمقانه اش! این عجب عجیبش!
با خودم گفتم مشکل اصلی ما در یک کلمه خلاصه میشود و آن چیزی جز «فراموشی» نیست. آنچه می خوانیم از طرف خودمان ارزش ماندن در ذهنمان را پیدا نمی کند. آنچه خوانده می شود، فقط خوانده می شود. مثالش همان در و دروازه است!
***
کتابی که در دست داشت را زیر چشمی نگاه کردم. عنوانش این بود :
«اخلاق اسلامی در برخورد با مراجعین»
حامد




