دلنامه

حرف دل٬ از طنز گرفته تا سیاست و ...

جمعه 18 مرداد ماه سال 1387

سیاه یعنی دختر ... سفید یعنی پسر ...

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 ماجراهای عشق های خنده داری که بعضی از دوستهام داشتند همیشه توی ذهنمه . این داستان اول را می نویسم فقط محض خنده و اینکه بدونی چقدر بعضی از عشق ها خنده داره . میدونی ؟

به نظرم عشق خودش باید بیاد و هیچ وقت نره.....همینه که میگن مردا یه بار عاشق میشن و تا آخر عمرشون به یادشن


دختر ، هم زیبا بود و هم خیلی باهوش البته توی درس های اختصاصی یه کم ضعف داشت ! ولی وقتی به عشق می رسید ، اندازه ی یه دختر بچه ی 12 ساله بیشتر حالیش نبود ! همش دنبال این بود که بحث آینده و بچه و ... رو وسط بکشه

 البته همه دختر ها تو این سن همین هستن .... با اولین محبت خواب ازدواج میبینن و دنبال اسم واسه بچشون

 نمی دونم با این اوضاع چطوری تونسته بود ، پسری رو دنبال خودش بکشونه . دختر عاشق رفیق ما شده بود ، حسابی عاشق شده بود و این عشق داشت کم کم روی کار و درسش هم تاثیر می گذاشت ، نمره هاش تغییر کرده بود و از طرف دیگه مثل خوره افتاده بود به جون زندگی رفیق ما !

به دختر گفتم  عشق باید خودش بیاد چرا اینقدر داری دست و پا میزنی ؟ خندید و گفت : عشق این روزها خودش نمیاد باید به زور بیاریش ! ..... معلوم نیست تو مدرسه  رفیقاشون چی بهشون یاد میدن.......
رفیق ما داشت با عقلش عاشق می شد.عجله ای نداشت .... هی را به را نمیگفت : عسلم...گلم...جیگر...قلبم....ولی دختر توقع  داشت... پسر هیچ وقت برای دیدن دختر نه عجله می کرد نه به تیپش دستی میزد و با همون مو های شانه نخورده و تریپ مفیدیش  سر قرار میرفت . یه روز رفیقم از تو کیفش یه شیشه شربت سن ایچ درآورد و گذاشت جلوش و همونطور که قرآن می خوند ، به آب هم فوت می کرد . نگاهش کردم
. شده بود مثل این رمالها و آدمهای خرافه پرستی که هی دور وبرشون رو از شیش جهت فوت می کنند ! گفتم داری چکار می کنی ؟ گفت : جایی خوندم اگه این سوره رو به شربت شیرین فوت کنی و بدی طرفت بخوره ، حسابی عاشقت میشه ! مُرده بودم از خنده ! گفتم این طرف  داره واسط میمیره.... گفت : میخوام عقلشم عاشقم بشه....

نفهمیدم....الان میفهمم...دخترا قلبشون ساخته شده واسه عشقهای پوشالی

همون قدر که زود عاشق میشن ....زود هم فراموش میکنن

پسر عاشق شده بود......رفت و فردا سراغ اون شربت رو ازش گرفتم . مُرده بود از خنده ! گفت : سر قرار نیومد ! انقدر تو پارک منتظر ایستادم که نگو ! ولی نیومد . هر چی به موبایلش زنگ زدم هم برنداشت.فکر کنم مدرسه نبرده بوده

 ادامه داد : بارها پشت تلفن بحث  ازدواج رو وسط کشیده بود. اونروز از لج اینکه عشقم سر قرار نیومده بود ، وقتی تو پارک بودم یکی از همکلاسی هاش رو دیدم و ازم دعوت کرد که باهاش قدم بزنم ، من هم قبول کردم .

 تو راه دوستش بهم گفت: دختری که باهات دوسته  دیشب وقتی داشته از عشقش حرف میزده هیچ شباهتی با تو  نداشته...
دیگه یکی باید من از رو زمین جمعم می کرد ازبس خندیده بودم ! گفتم : خوب ! چی شد ؟

خنده ای کرد و گفت : رفیقش بهم گفت :میشه باهاتون بیشتر آشنا بشم !!!!!

وای ، باران
     باران ؛
        شیشه‌ی پنجره را باران شست
                از دل من اما
                     چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

mhb......

شنبه 12 مرداد ماه سال 1387

همکار....

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

دلنامه

به دنبال دلنامه نویس

برای کسب اطلاعات بیشتر  ادامه مطلب را بخوانید

ادامه مطلب ...

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

 

 

گفتم:

 

«وقتی به بامدادان

مهر سپهر،جلوه گری را،

آغاز می کند؛

وقتی که مهر

پلک گرانبار خواب را،

با ناز و با کرشمه ز هم باز می کند

آنگه ستاره ی سحری،

در سپیده دم

خاموش می شود...»

 

 

آنجا که مرا گفت : «فقط همین؟»٬

دریافتم با هیچ روبرویم!

 

حامد...

شنبه 29 تیر ماه سال 1387

سکوت و تنهایی در لحظه های بی قراری

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان

سکوت و تنهایی وقتی  با لحظه های بی قراری  همراه بشه نوشتن که هیچ ، زندگی رو هم برات سخت میکنه

یه زمانی برای اینکه نوشته هفتم رو روی برد دوره بزنم یه زنگ تفریح بست بود ولی الان برای چهار خط نوشتن ...

بالای یه برج رو به شهر نشستم . از این بالا چقدر خونه ها ..... ماشین ها کوچیکن.....

حالا خوبه اینا از بالا کوچیکن....بعضی ها از همون پایین هم انقدر کوچیکن که نیازی به بالا رفتنو از دور دیدنشون نیست

انسان های بزرگ با شخصیت های کوچیک

برای لحظه ای چشمام رو میبندم .....آینده خودم رو توی این شهر  با این مردم تصور می کنم مردمانی که مثل یه وانت پر از میوه ... همه از یک نوع هستن و هیچ کس مثل هم نیست

 آینده ای که معلوم نیست دست خودمه یا دیگران .....وقتی دیگران  میخوان اونی بشی که دوست دارن ..... وقتی تو دوست داری اونی بشی که دوست داری ....... خوب میشه مثل آشی که دوتا آشپز داره .... یا شور میشی یا بی نمک

زندگی من هم همین شده.....یه وقتایی انقدر شور شده که قابل تحمل نبوده.........یه وقتایی هم انقدر بی نمک شده که اشتهای آدم رو  برای گذروندنش از بین برده

 یادمه یه وقتایی پیدا کردن جواب مسئله های سخت چه لذتی داشت ... یه وقتایی مجبور میشدم از خوابم بزنم تا لذت پیدا کردن جواب رو زودتر بچشم

هنوز هم مسئله های پیچیده هست ..... هنوز هم بی خوابی هست..... ولی این کجا و آن کجا

زندگی

جز سلسله همیشگی تسویه حسابها نیست

بعضی دین اند

و بعضی اعتبار

بشر با زشتی مدیون می شود

و با نیکی معتبر                                                    - ربازار تارز -

 

mhb....................................