دلنامه

حرف دل ...سیاه ٬ سفید٬ خاکستری


آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 22 فروردین 1388

اگه گفتم خداحافظ...

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان موضوع: خاکستری

                                              

هر اشتباهی که بکنی یه پله میای پایین(البته اگه خیلی خوش شانس باشیو بیشتر سقوط نکنی)کوچیک می شی شک نکن.شاید اولش بگی نه ها٬ولی بالاخره اون روز می یاد که اگه مغرورم باشی و نخوای به روی خودت بیاری یکی از درونت فریاد میزنه:خاک تو سرت بازم خودتو گول زدی؟! 


 -گفته بودنداگر بیایدو باشددیگر غریبی معنا ندارد 

گفته بودندبا گوشه ی چشمی دل می نوازد 

گفته بودندآنقدرنزدیک که هیچ وقت دلتنگ نشوی 

وآنقدردوست که تنهایی نفهمی 

گفته بودندو باز گفته بودند 

وشنیدنی که راست می گفتند کی بمانند دیدن است 

خوب دلم را می ربودو با خود در رویا می رقصاند 

-و دلی که بی رحمانه غریب کش شد 

تنها و 

دلتنگ ماند 

ناله ام که ارغوانی شد 

گویی در گوشم زمزمه می کردند 

دل دل نکن که دلی نداری  

و با دل که نیایی رسم عاشقی نداری...! 


 دوتا پیشنهاد: 

۱.چه کسایی که شازده کوچولورو خوندن یا شنیدنچه اونایی که تجربش نکردنCDقصشو بگیرنو هرچند مدت یکبار گوشش کنن@مهم نیست چند سالت باشه چیزایی داره که لازمه هرکسی هرزچندگاهی بهش یادآوری بشه!مخصوصا تیکه ای که شازده کوچولو داره با روباه حرف می زنه! 

 

2.اخیرا کافه پیانو رو خوندم!می گم بخونین نه واسه اینکه بهترین رمان سال شد واسه این بخونین که خیلی خود زندگیه! 

راستش وقتی می خوندمش یه جاهایی دلم می خواست پسر بودم که یه روزی بابا می شدم و دختری داشتم مثل گل گیسو که هربار بهم می گفت بابایی دلم قنج می رفت!(خل دیدین تا حالا؟!) 

و هوای داشتن کافه به سرم زده بود حسابی ولی... 

 

ببخشید اگه پست این دفعه طولانی شد! 

لهله و بلاگ ها و بلاگ نویسایی که از طریقش باهاشون آشنا شدمو خیلی دوس داشتم ولی دیگه وقت رفتن نیکاته تا بعد این فقط خواننده باشه نه نویسنده! 

                       خداحافظ  با اینکه آسون نیست...

یکشنبه 16 فروردین 1388

سالی که گذشت....

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان موضوع: خاکستری


چند روزی است، پشت میزم که می‌شینم تا چیزکی بنویسم مغزم هنگ می‌کند. اما از پشت میز که بلند می‌شوم، تا دلت بخواهد می‌نویسم. از آن‌هایی که نوشته می‌شنود اما خوانده نمی‌شوند.

امسال هم پخته نشدیم اما به وفور
سرخ شدیم. هرکس که رسید شیشه‌ی روغن را خالی کرد روی سرم و شعله را زیاد. سرخ شدم، گاهی جزغاله اما پخته نشدم. هنوز خامم اما آشی شده‌ام با یک وجب روغن روش. میدونی چیه آشپز کم شده!...ولی امید است تا سال جدید شاید ما هم پخته از آب در آمدیم. خوشمزه و دل‌نشین تا به دلی بشینیم.

و سال
87 که گذشت تنها چیزی که توش یادگرفتم اینکه کمتر حرف بزنم و بیشتر سکوت کنم و مخفیانه زندگی . یادگرفتم هرچی دل‌دردم بیشتر بود بیشتر بخندم.یاد گرفتم هرچی محکم تر خوردی از رفیقات خوردی . یادگرفتم اشکامو نشونش ندم. بزار فکر کنه ما بی خیالیم!... به جهنم...بگذریم.

سالی که گذشت  از اون سال هایی بود که  اندازه تمام زندگیم تجربه به دست اوردم... تو هر زمینه ای که بخوای دو3 تا  لباسی جر دادیم....

برای همه‌‌ی اونایی که هنوز به یادشونم و دوستشون دارم هرچند دلگیرم و همه‌ی اونایی که دلگیر نیستم تبریک عید فرستادم هرچند خیلی‌هاشون هنوز فرصت ریپلای کردن، نداشتند اما امسال هم فرستادم.( یکی از عادت های گند من ...) و آرزو می‌کنم در سال جدید آرامش داشته باشین. هرچند تخمشو ملخ خورده !!


بیا هر چی نُت توی دلت مونده که هیچ مطربی از روش نزده آتیش بزنیم و بشینیم دور آتیشی که از گور این -دو- ر- می- بلند می‌شه دستامون را گرم کنیم. قول می‌دهم دستام که گرم شد سازم را روی تو کوک کنم و بداهه بزنم، تو هم قول بده که به ساز من برقصی
.

خسته ام از دست خودم............ که هرچه هست از دست خودم
mhb....

دوشنبه 3 فروردین 1388

عیدی

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان موضوع: خاکستری

                             

                            

 

همیشه قبل از عید و بیشتر از خودش دوست داشتم 

اسفند٬ماه مورد علاقمه: 

تق و لقیش 

بلاتکلیفیش 

اینکه صبح که می خوای از خونه بزنی بیرون جرات نمیکنی ژاکتتو نپوشی و نزدیک ظهر که میشه هرچی کلمه ی پرمغز و پرمعناست بار خودت می کنی که چرا دیروز واست عبرت نشدو کمتر نپوشیدی 

پیاده رو های شلوغ و پر از دست فروش 

بوی نویی 

و یه عالمه شور زندگی که تو رگ زمینی که آروم داره طعم بهارو مزه مزه می کنه جریان داره 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

و بعد از سال تحویل 

فکر مهمونی رفتن و مهمون داشتن خیلی خوشایند نیست٬تنهات چیزی که تحملشو آسون می کنه٬ذوق گرفتن عیدیه! 

و عیدی گرفتن از دست کسی به اندازه ی بابابزرگ کیف نداره! 

بابابزرگی که عید امسال به جای خودش عطر خاطره ی دستای گرم و صورت مهربونش تو همه ی خونه پیچیده بود و لحظه ی سال تحویل اشک و به چشمام عیدی داد... 

 

                         و دلی که خیلی تنگه... 

 

نیکات

یکشنبه 25 اسفند 1387

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم ....

نوشته شده توسط: گروه نویسندگان موضوع: خاکستری

سلام.... عیدتون مبارک 

 

 

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم .

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد.

نوروز پیام آور مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم. 

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند.

 

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم 

دیدم خودخواهیه 

دیدم نمیتونم 

تحمل میکنم بی تو به هر سختی 

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی... 

 

به شرطی بشنوم دونیات آرومه 

که دوسش داری از چشمات معلومه 

یکی اونجاست 

شبیه من 

یه دیوونه 

که بیشتر از خودم 

قدرتو میدونه.. 

 

چیکار کردی که با قلبم  

به خاطر تو بیرحمم 

تو میخندی 

چه شیرینه گذشتن 

تازه میفهمم... 

 

تو رو میخوام تموم زندگیم اینه 

دارم میرم 

ته دیوونگیم اینه 

نمیرسه به تو حتی سزای من 

تو خوشبختی 

همین بسه برای من ... 

 

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بیرحمم.....!!! 


 

این روزا همه چیز خوبه.... آخر سالی سر هرکی خلوت بشه سر من یکی کلی شولوغ میشه 

از طراحی و کارای تبلیغاتی گرفته تا کارای نمایشگاه سال بعد و همون که میدونی  

 

و در آخر امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشید 

این هفته باید بشینی حسابرسی کنی 

باید تراز بگیری 

ببینی چی کار کردی و چیکار باید میکردی و چی کار نباس میکردی 

 

 

mhb....

...............تمام نوشته های این وبلاگ متعلق است به گروه له له...........